خانه / فرهنگ و هنر / کتاب و کتابخانه / داستان قضاوت زود هنگام

داستان قضاوت زود هنگام

داستان قضاوت زود هنگام

از روز اولي که شرکت را راه انداختم، هر ماه روز سي‌ام حقوق‌ها را پرداخت مي‌کردم اما آن ماه به علت بروز کمي مشکلات نتوانستم سر موقع حقوق‌ها را پرداخت کنم اما درست از همان روز اول تاخير فهيمه هر بار به شوخي مي‌گفت: يوسف من براي چهار روز ديگه حتما حقوقم رو مي‌خوام‌ها! ومن با اين‌که مي‌دانستم او شوخي مي‌کند اما چون يقين داشتم اين پول تا آن روز حاضر خواهد شد قولش را دادم اما آن ماه همه چيز به ضرر من بود و چون چند مشتري حساب‌شان را تسويه نکردند پرداخت حقوق آنقدر به تعويق افتاد که…

جهت مطالعه ادامه مطالب به مجله شماره شش خانواده آریاسان مراجعه فرمائید.

مجله خانواده آریاساناشتراکآغاز صفحهسخن سردبیردین و زندگیداستانهفته نامهشعرپزشکیسلامتدکوراسیونتبلیغاتسینماموسیقیآشپزیروانشناسیکدبانوگریسرگرمیگردشگریورزشعلمی و تکنولوژیگروه آریاسانآریاسانسوکام آریاسانمجلهAriaSunJournalmagazinereviewgazetteSubscribePage startEditor’s speechReligion and LifeStoryPoetrymedicalHealthdecorationAdvertisingcinemaMusicCookingPsychologyPatronizingHobbyTourismSportScience and technology

 

درباره ی familyadmin

همچنین ببینید

داستان

ادامه داستان خلبانی که در جنگ تحمیلی حماسه آفرید…

محمد تا سال ۱۳۶۳ در پایگاه شکاری همدان مشغول به خدمت بود که در این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *